|
حلقه
ا ين حلقه را مقابل آئينه ، روي طاق
قوري چاي را وسط چند استكان .
سيگارهاي بهمن پنجاه و هفت را
در حال سوختن وسط خانواده مان .
بعد امتداد دود ،كه تا روي پله ها .
پنجاه وهفت كاشي و بعدش كنار در .
حالا صداي ترمز پيكان و چند بوق .
حالا تصور همه ي خانه بي پدر .
اين استكان آب ، كه پاشيده مي شود ،
در لابلاي كاشي و حوض و درخت بيد .
اين سيني لبالب قرآن و آينه ،
وقتي كه رد شد از تو و پيراهن سفيد .
ساعت دوازده و دو دقيقه كنار شب
پاهام ميخكوب شده در دل زمين .
در تلگراف آخر مادر نوشته اند :
پاي - تمام – خاطره ها – رفته روي مين .
پشت سرم حياط ِپر از خاطراتِ خيس .
بعدش كنار پنجره ي خانه هيچكس .
آويخته شده ست در اين صحنه تا ابد ،
يك ميخ و يك قناري تنها ته قفس .
حالا تمام سهم من از زندگي فقط
يك سر رسيد پاره و يك حلقه ي طلا .
بيست و چهار دانه ي تسبيح و ساعتي
خوابيده تا ابد وسط پنج شنبه ها.
اين پاكت سفيد مرا غرق مي كند .
در موج هاي ساحل در ياي رودسر .
اين نامه ي سياه پر از فلس ماهي است .
اين بادگير كهنه برايم خود پدر .
من راه مي روم سر اعصاب خانه و
اين خانه راه مي رود انگار توي من .
قوري چاي و پاكت سيگارو استكان
يكجا كشيده مي شود اكنون به سوي من .
اين حلقه ها مقابل آئينه ، روي طاق
،يعني كه هيچ چيز به مادر نمي رسد .
اين لنگه كفش ِ خيس ،سرِ پله ي حياط ،
يعني كه انتظار به آخر نمي رسد .
|