تبليغاتX
دزد عروسک


دزد عروسک

درد و دل
آثار بجا مانده از یک عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
 

 

من به شکل غم انگیزی (( بیژن نجدی)) هستم .

متولد خاش * گیله مرد هم هستم *متولد ۱۳۲۰

(سالی که جنگ جهانی دوم تمام شد ).

تحصیلات : لیسانسه ریاضی

یک دختر و یک پسر دارم - اسم همسرم * پروانه است

او می گوید * او دستم را می گیرد *من می نویسم .

 

            بیژن نجدی


نويسنده: آرش نعمتی مورخ: سه شنبه 1386/03/29
|+|
   

 

سکوت برای چند لحظه

 

کسی از این کوچه رد می شود .


نويسنده: آرش نعمتی مورخ: دوشنبه 1386/03/28
|+|
یادمان ترانه سرایان معاصر
 

می نویسم از تو

 

می نویسم .. می نویسم از تو *

تا تن کاغذ من جا دارد .

با تو از حادثه ها خواهم گفت

گریه این گریه اگر بگذارد .

 

گریه این گریه اگر بگذارد

با تو از روز ازل خواهم گفت .

فتح معراج ازل کافی نیست

با تو از اوج غزل خواهم گفت .

 

مینویسم همه ی هق هق تنهایی را

تا تو* از هیچ به آرامش دریا برسی .

تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی

به حریم خلوت عشق تو تنها برسی .

 

می نویسم همه ی باتو نبودن  ها را

تا تو از خواب ....مرا به با تو بودن ببری .

تا تو * تکیه گاه امن خستگی هام باشی

تا مرا باز به دیدار خود من ببری .

                                                   لندن - ۱۹۷۶(۱۳۵۵)

                                               شهریار قنبری


نويسنده: آرش نعمتی مورخ: شنبه 1386/03/12
|+|
آثار شاعران معاصر

 

این هم دو شعر زیبا از :زنده یاد بیژن نجدی

 

۱

پر از بوی خسته ی سیگار

خالی از کلمه .

پراز یاد بوسه های دور

خالی از دندان .

پر از پای ماله های گریه های خشک

خالی از لبخند.

پر از خون بسته - خالی از شیر پستان های خودش

مرد مادر بزرگ .

می برندش با کتان و در پنبه

خالی از همین شنبه ای که می گذرد

 

۲

عید قربان است .

صبح قربانی .

نه ابراهیم - نه اسماعیل - نه گوسفند ...

مرا بکشید

 

یادش گرامی باد .

 


نويسنده: آرش نعمتی مورخ: شنبه 1386/03/12
|+|
فروغ فرخزاد
 

 

  کدام قله ...

 کدام اوج.....

مرا پناه دهید.....

 ای نعل های خوشبختی ....


نويسنده: آرش نعمتی مورخ: چهارشنبه 1386/03/09
|+|
حلقه
 

                              حلقه

ا ين حلقه را مقابل آئينه ، روي طاق

قوري چاي را وسط چند استكان .

سيگارهاي بهمن پنجاه و هفت را

در حال سوختن وسط خانواده مان .

 

بعد امتداد دود ،كه تا روي پله ها .

پنجاه وهفت كاشي و بعدش كنار در .

حالا صداي ترمز پيكان و چند بوق .

حالا تصور همه ي خانه بي پدر .

 

اين استكان آب ، كه پاشيده مي شود ،

در لابلاي كاشي و حوض و درخت بيد .

اين سيني لبالب قرآن و آينه ،

وقتي كه رد شد از تو و پيراهن سفيد .

 

ساعت دوازده و دو دقيقه كنار شب

پاهام ميخكوب شده در دل زمين .

در تلگراف آخر مادر نوشته اند :

پاي - تمام – خاطره ها – رفته روي مين .

 

پشت سرم حياط ِپر از خاطراتِ خيس .

بعدش كنار پنجره ي خانه هيچكس .

آويخته شده ست در اين صحنه تا ابد ،

يك ميخ و يك قناري تنها ته قفس .

 

حالا تمام سهم من از زندگي فقط

يك سر رسيد پاره و يك حلقه ي طلا .

بيست و چهار دانه ي تسبيح و ساعتي

خوابيده تا ابد وسط پنج شنبه ها.

 

اين پاكت سفيد مرا غرق مي كند .

در موج هاي ساحل در ياي رودسر .

اين نامه ي سياه پر از فلس ماهي است .

اين بادگير كهنه برايم خود پدر .

 

من راه مي روم سر اعصاب خانه و

اين خانه راه مي رود انگار توي من .

قوري چاي و پاكت سيگارو استكان

يكجا كشيده مي شود اكنون به سوي من .

 

اين حلقه ها مقابل آئينه ، روي طاق

،يعني كه هيچ چيز به مادر نمي رسد .

اين لنگه كفش ِ خيس ،سرِ پله ي حياط ،

يعني كه انتظار به آخر نمي رسد .


نويسنده: آرش نعمتی مورخ: شنبه 1386/03/05
|+|
عصیان:1

       سلام دوستان

اینم یه شعر زیبا ونایاب از بانوی ترانه و زندگی :

        فروغ فرخزاد    


عصیان (خدائی)ا


نيمه شب گهواره ها آرام می جنبند
بی خبر از کوچ درد آلود انسان ها
باز هم دستی مرا چون زورقی لرزان
می کشد پاروزنان در کام توفان ها

چهره هائی در نگاهم سخت بيگانه
خانه هائی بر فرازش اشک اخترها
وحشت زندان و برق حلقهءز نجير
داستان هائی ز لطف ايزد يکتا

سينهء سرد زمين لکه های گور
هر سلامی سايهء تاريک بدرودd
دست هائی خالی و در آسمانی دور
زردی خورشيد بيمار تب آلودی

جستجوی بی سرانجام و تلاشی گنگ
جاده ای ظلمانی و پائی به ره خسته
نه نشان آتشی بر قله های طور
نه جوابی از ورای اين در بسته

می نشينم خيره در چشمان تاريکی
می شود يک دم از اين قالب جدا باشم؟
همچو فريادی بپيچم در دل دنيا
چند روزی هم من عاصی خدا باشم

گر خدا بودم ، خدايا ، زين خداوندی
کی دگر تنها مرا نامی به دنيا بود
من به اين تخت مرصع شت می کردم
بارگاهم خلوت خاموش دل ها بود

گر خدا بودم ، خدايا ، لحظه ای از خويش
می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم
روی ويران جاده های اين جهان پير
بی ردا و بی عصای نور می رفتم

وحشت از من سايه در دل ها نمی افکند
عاصيان را وعدهء دوزخ نمی دادم
يا ره باغ ارم کوتاه می کردم
يا در اين دنيا بهشتی تازه می زادم

گر خدا بودم دگر اين شعلهء عصيان
کی مرا ، تنها سراپای مرا می سوخت
ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد
پيشتر می رفت و دنيای مرا می سوخت

سينه ها را قدرت فرياد می دادم
خود درون سينه ها فرياد می کردم
هستی من گسترش می يافت در"هستی"
شرمگين هر گه "خدائی " ياد می کردم

مشت هايم ، این دو مشت سخت بی آرام
کی دگر بيهوده بر ديوارها می خورد
آنچنان می کوفتم بر فرق دنيا مشت
تا که "هستي" در تن ديوارها می مرد

خانه می کردم ميان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز می خواندم
می نشستم با گروه باده پيمايان
شب ميان کوچه ها آواز می خواندم

شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت
مست از او در کارها تدبير می کردم
می دريدم جامهء پرهيز را بر تن
خود درون جام می تطهير می کردم

من رها می کردم اين خلق پريشان را
تا دمی از وحشت دوزخ بياسايند
جرعه ای از بادهء هستی بياشامند
خويش را با زينت مستی بيارايند

من نوای چنگ بودم در شبستان ها
من شرار عشق بودم ، سينه ها جايم
مسجد و می خانهء اين دير ويرانه
پر خروش از ضربه های روشن پايم

من پيام وصل بودم در نگاهی شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام
من شراب بوسه بودم در شب مستی
من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام

می نهادم گاهگاهی در سرای خويش
گوش بر فرياد خلق بينوای خويش
تا ببينم دردهاشان را دوایی هست
يا چه می خواهند آن ها از خدای خويش؟

گر خدا بودم ، رسولم نام پاکم بود
اين جلال از جامه های چاک چاکم بود
عشق شمشير من و مستی کتاب من
باده خاکم بود ، آری ، باده خاکم بود

ای دريغا لحظه ای آمد که لب هايم
سخت خاموشند و بر آن هاکلامی نيست
خواهمت بدرود گويم تا زمانی دور
زانکه ديگر با توام شوق سلامی نيست

زانکه نازيبد زبون را اين خدائی ها
من کجا و زين تن خاکی جدائی ها
من کجا و از جهان ، اين قتل گاه شوم
ناگهان پرواز کردن ها ، رهائی ها

می نشينم خيره در چشمان تاريکي
شب فرو می ريزد از روزن به بالينم
آه ، حتی در پس ديوارهای عرش
هيج جز ظلمت نمی بينم ، نمی بينم

ای خدا ، ای خندهء مرموز مرگ آلود
با تو بيگانه ست ، دردا ، ناله های من
من ترا کافر ، ترا منکر، ترا عاصی
کوری چشم تو ، اين شيطان ، خدای من


 


نويسنده: آرش نعمتی مورخ: شنبه 1386/03/05
|+|
مطالب پیشین
بزرگترين وبلاگ عاشقانه
به روز
کوچ
کوچ


1
حلقه



Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie