|
قرار بود بماند ...تا پله ها یکی یکی زیر پاهام برسد به حوض بدون ماهی و بعد سر بخورد تا درخت بید نزدیک دروازه .
بله قرار بود هیچ دروازهای بسته نباشد تا کسی در انتظار گشودنش هی این پا و آن پا نکند .
اصلا یکی بو دو یکی نبود .
نه من ....نه تو .....چند تا کاشی و چند تا پله که برسد تا اتاق .
آنقدر تصورش سخت نیست .
کسی توی اتاق خواب زنی را میبیند که دامنش سرخ است و لبهاش کبود وهی مدام از فرط شادی پایین و بالا می پرد و هی گریه میکند .
دری اگر باز شود آخر این خواب نمیدانم چه خواهد شد .
|